یه سوال ساده.
یه همسایهی غیرمنتظره.
یه دژاوو که هنوز توضیحش ندارم.
و بعد — همه چیز فرق کرد.
فصل دوم
داستان ما
بعضی لحظهها خیلی خوبند که فراموش بشن.
جلوی تابلو کلاسها
ایستاده بودی جلوی تابلو. سرت پایین بود. دنبال شماره کلاس میگشتی. برگشتی ازم پرسیدی چه کلاسی هستیم. من توی شوک بودم. ریکلس بودم. نمیدونستم که این یه شروعه.
سر کوچه — همسایه
سر کوچه ایستاده بودم که دیدمت. چشمامون که به هم افتاد، هر دو فهمیدیم. همسایهایم. انگار دنیا از قبل یه جور دیگه چیده شده بود. یه دژاوو که هنوز نمیدونم چطور توضیحش بدم.
حرف زدیم تا صبح
یه بار شروع کردیم حرف زدن، انگار قرار نبود تموم بشه. از همه چیز. از آرزوها، از ترسها، از چیزهایی که آدم معمولاً پیش هیچکسی نمیگه. همون شبها بود که فهمیدم — این یکی واقعاً فرق داره.
عادت شدی
یهوقتی نفهمیدم که کِی شد — بدون پیامت روزم ناقص حس میشه. صدای خندهات شد یکی از قشنگترین صداهایی که میشناسم. عادت بدی، آینازم. عادت خوبی.
اینجاییم
دویست و پنج روز از اون تابلو کلاس تا اینجا. هیچکدوم از این روزها رو عوض نمیکنم. حتی سختترینشون رو.
فصل چهارم
عکسهای خاطره
تصویری که هزار کلمه کم داره.

دلم میخواد این لحظه رو همیشه یادم باشه

هر بار که میبینمش لبخند میزنم

هزار کلمه هم کم بود
فصل پنجم
چرا خاص هستی
هر کارت رو برگردون. اینا همه واقعیند.
فصل ششم
خاطرههای صوتی
بعضی چیزها بهتره شنیده بشن تا خونده بشن.
یه چیزی که مدتهاست میخواستم بگم
اون داستانی که برات تعریف کردم
یه آرزوی کوچیک برای تولدت
فصل هفتم
اعداد ما
هر داستان بزرگ آمار و ارقام خودش رو داره.
۰
روزی که باهمیم
۰+
ساعت از اون تابلو کلاس
۰
آهنگ مشترک توی پلیلیست
۰
جوک خودمانی
۰+
بار که خنده به لبم آوردی
۰
نفر مثل تو
فصل هشتم
نامههای سری
هر کدوم رو وقتی که بیشتر بهش نیاز داری باز کن.
فصل نهم
دیوار خاطره
پولارویدها رو بکش. مال توان.

روزی که دوست دارم یادم باشه

بیبرنامه. کامل.

بهترین نوع لحظه

نمیخواستم تموم بشه

همینجا. همین الان.

فقط ما
فصل دهم
شیشهی آرزو
روی یه ستاره کلیک کن تا آرزویت رو ببینی. ۵۱ تا منتظرته.
۰/۵۱ آرزو
از ۵۱ آرزو، ۰ تا رو باز کردی
فصل یازدهم
ماجراهای آینده
تجربههایی که باید وجود داشته باشن. یهجایی، یهروزی.
دیدن شفق قطبی
ایستادن زیر آسمانی که انگار فقط برای ما نمایش میده.
طلوع کنار دریا
تماشای آب در لحظهای که طلایی میشه، قبل از اینکه بقیهی دنیا بیدار بشه.
یه شهر ناشناس
گم شدن توی جایی ناآشنا — با هم. پیدا کردن چیزی که انتظارش رو نداریم.
سفر جادهای
شیشهها پایین، پلیلیستمون بلند، مقصد اختیاری.
شبنشینی و قهوه
یه میز کوچیک. یه گفتگوی طولانی. ساعتهایی که مثل دقیقه میگذرن.
یه کنسرت زنده
توی همون اتاق موسیقی که دوستش داریم بودن. هیچ چیزی مثلش نیست.
فصل دوازدهم
تولدت مبارک
آینازم
امیدوارم امسال بیشتر از چیزی که تصور میکنی داشته باشه. بیشتر خنده، بیشتر وضوح، بیشتر لحظههایی که نفست رو میبره. لایقشی — و خیلی بیشتر از اون.
فصل پایانی
از اون تابلو کلاس تا اینجا،
از همسایه بودن تا اینکه فهمیدم چقدر مهمی،
خوشحالم که اون روز دیدی منو و تو گروه تگم کردی.
تولدت مبارک، آینازم.
با تمام وجود — امیرمحمد